چند پاره های پاره
شعری از مجتبی یداللهی
وقتي قطار عقبكي عقب مي كشد
و دودكش باز مي خورد دود را
كسي در ايستگاه
ايستاده است
با چمداني در دست
و روزنامه هاي ديروز :
نگاه مي كند به انتهاي ريل ها
به ابتداي مقصد ...
زماني اتفاق مي ايستد
زماني كه
چمدان را روي زمين مي گذارند
و به غقب بر مي گردند
عقب مي رود : پله كانها خيابان
زني در پياده رو و دوچرخه سوار كه از افتادن به پيش از افتادن و پيش از سوار شدن
مي رسد ...
مي چرخد
با چرخ هاي اين تاكسي كه به راهي اشتباهي
درست به سمت خانه پس مي راند
تا خانه راهي باشد
كه در آن كسي كه در ابتداي در
در مي گشايد
به جاي اول باز گردد ؛ به نقطه ي شروع ...
نگاه مي كنم
برگ بالا مي رود وصل مي شود به ابتداي شاخه
و شاخه ها به زمين
و زمين به درخت
و درخت ... به اواخر شهريور به چطور پاييز
آهسته به آستانه ي برگ مي رسد .

قطار به راه خود مي رود
پيش از آنكه مرا به عقب حمل كند
به جايي در اينجا
جايي كه كلاهتان را بر مي داريد و به جا نمي آوريد كسي را
كه شما را به جا نمي آورد
و خودم هم به جا نمي آورم
كسي كه اينجا ايستاده بود
هيچ شباهتي ندارد
به آن كسي كه اينجا ايستاده ...
انگار عبور مي كند باد از سرتان
وقتي ضرورت پا روي پا مي اندازد
كسي ديگر
مرا با خود مي برد
به اتفاق
در همين نزديكي : در يك ثانيه پيش پيش از يك ثانيه قبل و قبل از يك ثانيه پيش تر ...
مي بينم كه چمدانم را بر مي دارم :
از پله كانها بالا مي رود
عبور مي كند
از كنار عبور
تا ايستگاه جايي در آن طرف ريل ها شود ...
پ ن : Photo: Denis Darzacq


