دو شعر از شیرین کاظمیان را می خوانیم :
شعر اول : دیوار خالی
- من اگر هم چنان فرياد بزنم موناليزا لبخند بزن
افاقه اي مي كند ؟؟؟
ديوار خالي خانه ي ما مگر مي خندد ؟
يا تابلويي كه موناليزا مي پندارمش
با لبخندي كه شايد به اندازه ي موناليزا گران نبود ...
ـ كسي سيب پوست مي كند
و من در سرخي آن سيب
حلقه حلقه مي شوم
مگر جدا شدن از چيزي كه از ازل با تو بوده آسان است ؟؟؟
نه
براي هر جمعه كه اسمي نمي توان گذاشت
تو فكر كن
همه ي جمعه ها منفورند ...
و دست هاي هر كسي كه لبخند مي زند
بوي سيب مي دهد
ـ فاصله كه نمي گيريم
فقط به چشم هاي هم نگاه نمي كنيم
البته
البته كه گاهي به هم سيب هاي پوست كنده تعارف مي كنيم
بله بفرماييد
سيب بخوريد
لبخند بزنيد ...
و سعي كنيد معني شعري را كه خوانده نمي شود بفهميد ...
اما نپرسيد تابلويي كه بر ديوار خانه ي شما بود
كجاست ...؟؟؟
شعر دوم : صبر کبوترانه
ـ شما كه در جريان نيستيد ...
هيچ چيز به اندازه ي پرواز كبوترها
در آسمان اين شهر
غريب نيست ...
و نمي پرسيد كه
حال خوب امروز شما
با حال خوب ديروزتان چه فرقي دارد ...؟!
ـ ماييم و همين صبر
در تير رس اندوه واقع
و واقعيت دارد اگر درخت هاي توت
در انتظار چيدن
مي مانند ...
و حياط هيچ وقت از پاييز جارو نمي شود ...
ـ من از دشتي سوخته مي گويم
كه در هوايش
بغضي داغ جريان دارد
كه در هيچ باراني خلاصه نمي شود
گاهي فقط قمري ها
در گلويشان زمزمه مي كنند...
ـ البته كه صبر چيز خوبيست ....
و سامان هر قصه
در صبر هاي مدام اتفاق افتاده ...
و اتفاق
شايد دگرگوني بياورد
كه حال خوب امروزمان
با حال خوب ديروزمان
فرق كند
و دوباره به دشت هاي سبز برويم
توت بچينيم
و به پرواز كبوترها نگاه كنيم ....


