تبليغاتX
گزارش از ما

فائزه امانی فرد

بیخودی که ازخودم آویزان نمی شوم

لابد خودم ، خود به خودی گم شد...

افتاده ای جای پرتی از من

و هی تلف می شوی

توی این بیابان

فرق تو با این جنازه با من چه فرق داشت؟

تمام کن این مسخره بازی را

تنت را مرده به گور کن

خودت را بیشتر

با این صدای دختر کشی که داری

توی کدام جیبم قایمت کنم که نشنیده شوی؟

شبیه تو که نیستم

شبیه این بیخودی های توی خیابانم

که هی خدا درگلویشان گیر می کند

آه...معشوقه!

ببخشید که عاشقتان نیستم

جفت پا توی چشم راستم بپر که

تنها بود یا نبودمان به هیچ جناحی وابسته نیست

اگر به فردا بکشی انگشتم را

شبیه سیگاری روی دیواری

 که نه خیلی آبی بود

دود می شوم

هیچ دیواری پنجره هایم را تقبل نکرد

از آسمان به بعد منم که از بی کاری

حالا کناربیا با این سقوطی که زندانیست

و شاید فردا شب آزاد شود

توی خیابانهای فرعی گشتی بزند

از مغازه های بیخودی

 رزهای سرخ بیخودی بخرد

بعد به ارتفاع صورتت برگردد و هوار بزند

وای من زیادی از خودم آویزانم...

+ نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط انجمن ادبی آویشن بجنورد |