تبليغاتX
گزارش از ما

هنوز به اولین سایه ای که از او دیدم شبیه است . شاید به سایه های نخستین شعرش . من تازه وارد بودم و او شاعری آزموده بود .اما حالا سالها از آن نخستین دیدار می گذرد و من او را بیشتر می شناسم و راستی چه بود آن نخستین شعر که از او شنیدم ؟ تصوراتی مبهم در این میان کلمات را آشفته می کند . آیا آن شعری درباره ی مرگ بود یا پاییز ؟ نمی دانم . اما هنوز به اولین سایه ای که از او دیدم شبیه است ...    ـ آرش قربانی ـ

سطرهای بالا مقدمه ای برای معرفی « معصومه پورکمالی » است . شاعری که نه تنها در شعرش که در زندگی واقعی اش هم شاعر است . با هم سطرهایی از شعرهای او را می خوانیم :

دو شعر از معصومه پورکمالی

نقاشي بر پرده ي فقر نقاشي مي كشيد
گفتم بهتر است خميازه بكشي
دهاني كشيد با دره هاي بسيار . . .

..............................................................................................................

هم سلولي
بايكوت كه مي شوي
كوت كوت مي نوشم
نگاهت را
آهت را

چه گوارا !    چه گوارا !

ويرانت كه مي كنند آباد مي شوي
                         باد مي شوي

چه گوارا !    چه گوارا !

هزار سلول به يك سلول كه نمي گنجد
پيله پيله
بي پروا
پروانه مي شوي
سلول به سلول
پيام پيام
بيدار مي شويم
دار مي شويم

چه گوارا !    چه گوارا !

                 
                               تير 79
                         معصومه پوركمالي

 

+ نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1386ساعت توسط انجمن ادبی آویشن بجنورد |


گالری عکس ( ۱ ) :

عکس از : گل آرا جهانیان

+ نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1386ساعت توسط انجمن ادبی آویشن بجنورد |


گندم

 

علی مهدی دوست

 

۱-

 

گندم

 

گندم ، گندم است

نه اشارتی دور به موهای طلایی شاهزاده

و نه کاکلی زرد خورشید

گندم است

همانقدر که درخت نیست

که آب نیست که کلمه

قطعیت این گزاره ها بدجوری آزاری شده، نیست؟

 

گندم نام زنی بود که دوستش داشتم.

 

 

۲-

آرش

 

آن روزها که شما نبودی خانوم. ما را برده بودند تا سر حد زمین مشخص کنیم. آقایی دست ما را گرفت و بردمان بالای البرز کوه. آن روزها وسعت ما همان چهار جریب بود کناره ی کوه، که وقتی هم پر از برکت می شد، باز نه آنقدر طلایی می زد. آقا خودش به زمین هاش رضایت نمی داد، رضایت ما هم نپرسید. گفتیم آقا! ما کجا و همت بلند کجا. ما که تیر بیاندازیم، می افتد همین پیش پای شما. گفتیم آقا! ما که تیر بیاندازیم روی آمدن نداریم. پایین ، زن مان، بچه مان. گفتیم آقا! ما زمین مان گندم  ِ روزی می دهد. گفتیم ما گندم می دهیم به باج، که آقا برگ ساز کنند به دفاع، نه که باز خطر بازی به ما کنند به ناز!

 

آقا خودش تیر انداخت. ما را هم پایین نیاورد.

 

 

 

۳-

 سکوت

 

همیشه کسی دیر می رسد

ما روی صخره ایستاده بودیم

                             با شاخه ی زیتون توی دستمان

کبوتر سفید هم به بازی دستمال مرد قیقاج می زد.

شما هم نبودید

وقتی کسی داشت جای تان را پر می کرد.

 

این روزها

کسی از البرز کوه تا تهران را پیاده همت نمی کند.

 

 

۴-

 البرز

 

از البرز که پایین افتادم

 

گاوها ثور شده، برجک ما باروی تان

سروها قد شما، کمان مان ابروی تان

 

پهلوان شد یل و از اسب به زیر افتاده

کار خود را به زن و بچه و گندم داده

 

گندمی را که نشد خواند به جو می دادیم

کار مردم به یکی سایه ی نو می دادیم

شاعران یا پی دریوزگی و درویشی

یا که با نعت و ثنا جامه ی نو می دادیم

 

ما دچار صلح بزرگ بودیم

و شاعر که سازش گم شده بود، گرفتار وزن و قافیه غزل می ساخت.

 

شما خانوم؟

توی اندرونی از چشم ما پنهان بودید.

 

 

 

۵-

تهران

 

به تهران که رسیدم

آرش مانده بود بالای کوه

دست هایم بوی اودکلن می داد و

یقه ی انگلیسی آمده بود روی کتم.

 

چهار دیوار نوشته بودیم برای شاعر

که از گندم، عزم به مصالح ملی برده بود.

شما دنبال حقوق تان می کردید خانوم

ما هم گندم نو می آوردیم در بهارستان نو

 

جنگ بزرگ در راه است

کسی هم نیست که دست ما را ببرد امامزاده داوود حالش خوب شود کمی.

 

 

 

۶-

آخر

 

گندم هنوز گندم است

معشوقه هنوز موهایش شلال، در دست باد

هنوز کسی توی جنگ بزرگ گیر کرده

و شما خانوم!

هنوز هم نیستید.

 

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1386ساعت توسط انجمن ادبی آویشن بجنورد |


داستان كوتاه

 

فاطمه خادم

گل آرا جهانیان

 

نه اینکه شیرمو نخورده باشم همینطوری همینطوری حالم بده

نشستیم و هیچی نگفتیم  هیچی

دهنامونو مسواک زدیم به خیال اینکه اوضاع بهتر بشه  نشد

دهنامونو بستیم  نشد

            

      *   *   *  *  *   *

_چرا هیچوقت تو منو بغل نکردی؟

_شاید واسه اینه که تو هیچوقت نخواستی...چراغو خاموش کن اون ته که وامیستی ته سیگارت سرخیش قشنگه

_همش با خودم میگم چرا؟...جرا بغلم نکردی؟...

_میدونی سفیدی تنت مثل قلاب ماهیگیری می مونه که تو لثه های من گیر کرده پریشونم می کنه...تنمو دیوونه می کنه...

_ازاین بارون لعنتی بدم میاد کاش یه کم برف بیاد...نه اینکه سفیدیش منو اروم کنه طرز نشستنش با وقاره... اروم و بی سر و صدا...میشینه و هیشکی نمی فهمه نشسته...یه هو صبح پرده رو می زنی کنار و می بینی هست...

_ولی بارون میل منو به تو بیشتر می کنه...

_از صدای لعنتیش بدم میاد...سر خوردم می کنه

_گاهی فکر می کنم  شاید از منم بدت میاد....ولی میلم به تو بیشتر می شه

_کاش سقف حیات خلوتمون شیشه ای نبود ....اینطوری صداشو  نمیشنیدیم...بارونو می گم ...صداشو...گمونم الان وقتشه که بغلم کنی

_اما تو هیچوقت نخواستی...

            (صدای نفس های عمیق میاد...همه جا تاریکه...هیچی دیده نمیشه)

   

*  *  *  *  *  *

 

گفتم می رم از این یکی می پرسم فندک داری؟...به قیافش نمیخوره لابد نداره...حتما" نداره...

فندکشو میاره بیرون سیگارشو روشن می کنه...حالا وقتشه...با خودم فکر می کنم برم یکی بزنم تو دهنشو به زور فندکو ازش بگیرم یا اینکه وقتی داره از معشوقش لب می گیرهبرم و یوشکی از بغلش بر دارم...رفتم جلو ...اونم باید بفهمه...سه ساعت تموم کنار خیابون وایستادم که سه چهار نخ دود کنم... بعدش یه هو تصمیم بکگیرم که بهش بگم...لعنتی...گندش بزنن زندگی رو. شاید الان خواب باشه... شایدم نباشه فرقی نمی کنه....

دلم می خواد یه متلک بگم به اون زنی که کنار خیابون وایساده وبهش یه پیشنهاد بی شرمانه بدم یا اینکه اونقد منتظر وایسم که یکی بیاد و یه پیشنهاده بی شرمانه بهم بده.

_چرا اینطوری نیگام می کنی؟

من دوباره یکی از اون خنده های مصنوعی رو رو میکنم و بهش می گم چه جوری؟

دلم می خواد یه مشت بزنم  تو صورتش ... یه نگاه می کنه به اون معشوقه اش ... به اون معشوقه لعنتی ...فندکشو می گیره زیر سیگار اون...

حسرت می خورم ...کاش من معشوقش بودم نه به خاطر اون معشوقه اش ...به خاطر اون فندک لعنتی... این قضیه خیلی جدیه ...تا 3ثانیه ی دیگه اگه کسی جلو منو نگیره کشیدم تو صورتش و فندکش تو دسه منه ...

_آقا ببخشید فندکتو نو می شه بدید؟ فندکشو می ده... ولی من دلم می خواد با همون فندک آتیشش بزنم ...شاید باید بهش بگم ...لازم نیست بگم که می خوام سه چهار نخ دود کنم و بعد بهش زنگ بزنم و بگم لعنتی ... گندش بزنن این زندگی تخمی رو ... الان دیگه خوابه.......

                                                  

                                           *   *   *   *   *   *

همه جا تاریکه ...صدای نفس نفس می یاد ...لابد نفسای یه ذره که پیچیده تو خم کوچه یا یه بچه که با مهارت تموم داره از دیواره مدرسه میاد بالا ...شاید نفس نفسای یه عشقبازیه همسایه ی دو کوچه پایین تره ... ولی همه جا تاریکه...فقط همینو می بینم تاریکه....تاریک

 

*  *  *  * * * *                                                                                                                                                                                                                                 

     _یهو صدای ماشین می زنه تو... پنجره رو که باز می کنی انگار تو خیابون چادر زده باشی ... امروز اون پسره رو دیدم ...قیافه اش شبیه اسکولا بود.

_آخ گفتی ...راستی قضیه ی اونو بهت گفتم؟

_از همون شب قرار بود بهم بگی هی دختر بگو دیگه ... الان همه جا تاریکه من و تویم .. بگو دیگه 

_می دونی به لبات که نیگاه می کنم فکرای بدی به سرم می زنه ...راس می گم دسه کم اینه که بگم آدمو یاد چیزای خوبی نمی ندازه ...

_چرا فک می کنی بده؟

_نه اینکه بد باشه...

_پس چی؟

_حرف که میزنی لبات تنمو به لرزه میندازه ...  اه ه ه ه  تو این خوابگاه لعنتی هیچی واسه خوردن پیدا نمیشه...نصف شب مثل یه موش کور باید دنبال یه چیزی بگردی اخر سر خش خش پلاستیک هم اطاقیتو دیوونه می کنه بعد می فهمی اون چیزی که تو تاریکی خوردی مال خودت نبوده

_همشب دیر رسیدم ژتونم سوخت مثل دیشب مثل هر شب

_اخه این چه غذای کوفتی ایه میدن ما بخوریم؟

_غذا رو بی خیال عشقو بچسب

_همین تو بودی که قار قار شکمت تو سینما در اومده بود.........زیر این چراغ لبات رنگ انار میشه برجستگی هات میزنه بیرون منو تو فضا میبره

_اره نور...می دونی خاصیتشه غلو می کنه اغراق...اغراق ...اغراق  ..گول  می خوری بازیت میده وگرنه وقتی لخت و عور شم نه این اون برجستگی ایه که تو میبینی نه هیچ لبی رنگ اناره ............دلم میخواست خفاش بودم یا یه جغد

_دست کمی ازش نداری

_ اینو تو میگی

_ولی خوب که نگاه کنی همه چیز تیره ست..نه نوری نه...

_فقط داریم خودمونو گول می زنیم

_دیگه وقتشه

_اون چراغ لعنتی رو خاموش کن

_نه می خوام لباتو ببینم کاش می شد سرمو بذارم رو بالشتو همینجوری که لباتو میبینم بدون درد بخوابم

 

             (صدای در میاد ...لخ لخ یه دمپایی که کشیده میشه)

_برو سر جات بخواب فکر کنم دوباره بیدار شده اگه ما رو ببینه..اگه ببینه اینجوری نشستیم همه چی خراب میشه

_دلم میخواد بشینم و تو این نور لباتو نیگا کنم

_احمق نشو

_گیرم یه اخطار دیگه

_بچه شدی اخطار ؟ بی رو در واسی میندازنمون بیرون ...دل کندن ازت سخته ولی باید بکنم من همیشه کندم همیشه...

 

(صدای قیژ در.........)

 

*  *  *  *  *  *

 

  _یادته؟  کنارش وایستاده بودی ولی اولش ندیدمت از وقتی دیدم که فندکو گرفت زیر صورتت...قرمزی لبات رنگ انار بود به خودم گفتم همه چی واسه اون فندک لعنتیه...خودمو گول میزدم            نخند جدی میگم! دلم میخواست یه مشت بزنم توی صورتشو بغلت کنم

_هیچوقت بغلم نکردی

_دست کشید رو لبات رنگ انار بود ترش..سرد...مثل همین الان

_ولی تو هیچوقت منو بغل نکردی

_همه چی تقصیر اون فندک لعنتی بود کاش همون موقع گازش تموم می شد و هیچوقت روشن نمی شد.........

_تو چقدر پکات عمیقه جون سیگارو می کشی تو خودت چی از جونش می خوای؟ .....میدونی تو اون خوابگاه لعنتی صدای لخ لخ دمپایی ها اذیتم می کنه..صدای بارون صدای گربه ها صدای باز شدن در...صدای کنار کشیده شدن پردهی همسایه..عشقبازیه همسایه ی دو کوچه پایینتر میشنوم باور می کنی؟؟؟ با همین گوشام...هن هن نفساشون...تو این جور چیزا رو میشنوی؟ تو هیچوقت نشنیدی ...تو هیچوقت بغلم نکردی گاهی فکر می کنم که...

_همه اش تقصیر اون فنک لعنتی بود

_هر وقت کم میاری اینو میگی شایدم تقصیر نور باشه...نور چه مال اتیش یه فندک باشه جه نور زرد یه چراغ مطالعه که برش گردوندی رو به دیوار تا چشاتو نزنه....دوست داشتم یه خفاش بودم یا یه جغد.........

+ نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1386ساعت توسط انجمن ادبی آویشن بجنورد |


كاناپه سرخ

 

مارال اسماعيلي

 

من گور خر نيستم كه بيخودي تنم را راه راه كنم ...

اصلا ببخشيد خانم   من پشت به جهاني شدن نشسته ام ؛

از هزار سو آويزان

از بالا زرافه ام

از روبرو گورخر

و از درون  لابد به قله هاي كليمانجارو ختم مي شوم ...

 

دستت را به من بده

انگار با من نبوديد

قرار بود چاي تلخ بنوشيم

و ثانبه اي را به عكس بدهيم

تا گذشته تر بمانيم

( فقط همين )

شايد هم اشتباه گرفته ايد

من سالوادور دالي نيستم

كه خاطره هايم در ساعت مچي شهر استمرار پيدا كنند

شهري كه خاموش است

و در غروب جمعه اش

صداي پاشنه ي كفش   زني نقاش را به بستر شبانه دعوت مي كند ...

با نقاش كه قدم مي زدم

مميز روي ديوار آبي اتاقم پر رنگ تر مي شد

اصلا قرار نبود ديوار به مميز خوش آمد بگويد

به كسي كه بزرگ بود اما وقتي مرد به آسمان نرفت

حالا مي انديشم نيستي را در جهان

جهاني كه در آبهاي خودش غرق شده است

و شما خانم

كه لميده ايد روبروي من

روي اين كاناپه ي سرخ

بي شك دست داريد  

در جهاني شدنم ...

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1386ساعت توسط انجمن ادبی آویشن بجنورد |


به خودم گفتم حاملگی کن درد با من

گل آرا جهانیان

در جيب هاي معاصرم جز خالي چيزي نيست

به خودم گفتم حاملگي كن  درد با من
دكتر به دنبال جنين است
جز خالي چيزي نيست     مگر اينكه نطفه ا ز من پاك شد
حالا معاصر ترم از تر
دكتر به دنبال جنين است
"نطفه    نشاني از" من
دال ها دنبال مدلولند
نه همسري   نه جنيني
به خودم گفتم فارغ از ديوار ها    تو حاملگي كن
خانم نشاني از نشاني من نيست
دكتر به نه ماهگي اش قسم معاصرترم از هميشه
شكمم به داخل ورم كرده درست
من از بيرون لگد مال ميشوم
 
   
خسته ام       گم
هزار و يك دل كه بگردي  
به دريا بزني
فارغ نميشوي از من
پس مادرانگي كن و بي من بمان
 
 
اين نامه برسد به دست همسر مفقودم
نشانش اين دردهاي پا به ماه
قاتلي كه پا در مياني كرد به گمشده ها پيوست
ملالي نيست از دوريت
جز اينكه قاتلت از پوست واستخوان من است
...
+ نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1386ساعت توسط انجمن ادبی آویشن بجنورد |