شعري مي خوانيم از ميكائيل محمدي
شاعري نوجوان كه مي تواند اميد شعر سرزمين اش باشد ...
رود را كه مي نوازي
روانش از دريا ياد مي كند
آنقدر مي دود كه قلب دريا سخت مي تپد
وقتي از بهار مي گويي
زمين سبز مي شود
نفس مي كشد ، در هواي نسيم
درخت را كه تماشا مي كني ، قد مي كشد
صورتش از گلابي ، گل مي افتد
رقص مي كند
تا دستان اش پاك مي كند آسمان را ، از آبي .......
بگذار اسوده بگویم
اوازهای جنگ را نمی دانم
نه دستمال سفیدی درجیبم است
نه گلوله ای در مشتم
من تنها
شاعر این شعرم
نه سرباز مرده درسنگر
نه سنگر مرگ در شعر...
بگذار بگویم
اوکه اخرین خبر را می اورد
دوست است
یا دشمن
به هرحال
ما تنها یک راه ساده داریم
وآن را نمی دانیم...
مرا ببر به جنگ
مراببر به شرایط جنگی
انجا که توپ
ازمعنای گردخودش خارج میشود
و کوچه ای
که عادت داشت
به خانه ما ختم شود
به تمام کهکشان راه میابد
نامه رسان
نامه ها را خونین می اورد
نامه ها
نامه رسان راخونین می اورند
خانه بی در
در بی خانه...
درشرایط جنگی
زنان به اداره های پست میروند
وبه عاشقانه ترین تمبرهایشان
تف میزنند
سرباز خشت تمام ورق ها را جمع می کند
همه میخندیم
بعد گریه می کنیم
وبا گلوله ای در ذهن
به خواب می رویم...
شعري از ميثم مهر نيا
اول ارديبهشت نشسته آن سوي سيم
به كلاغ ها ور مي رود
به باران شبانه
و سنگفرش تهي
لبخندش را خفته
در ساعت عصر
حالا مثل تن گربه اي
كش مي روي
و به تنهايي رنگ مي پاشي ...
اگر كسي بنويسد :
شما چطوريد ؟
امان از شما !
ما نيز خوبيم!
زندگي رسميست عزيز دلم
كه تلوزيون يادت مي دهد
اخبار :
اتفاق عجيبي افتاده
و امنيت آسمان به هيچ وجه تضميننيست
چه كسي مي داند
تو نفس مي كشي پنجره هاي صبحدم را
و دلت غش مي رود
براي يك كودك
كه آب داد بخش مي كند ؟!
و هيچ كس به اين فكر نيست
و من دارم – و تو نيز
مثل درختي ايستاده بر ذهن درخت
و كاميون تا شب سردردش را مي كشد
نوبت پاييز و بهارت تمام مي شود
عزيز دلم
آقاي شهرداد
بسيار آدم منظبطيست
در لحظه اي كه بايد
درخت پايين مي افتد ..
شعری از مجتبی یداللهی
سگم را کسی با خودش برد
سگی
که در کوچه پیدا شد
سگی که دوستش داشتم
سگم را کسی با خودش برد
حالا وضعش خوب است
دو برابر من گوشت می خورد
و جایش
از من گرم تر
سگم را کسی با خودش برد
کاش
کسی هم پیدا می شد
تا مرا با خودش ببرد
یادداشتی بر این شعر از آرش قربانی
خیلی ها می خندند اگر بپرسیم آیا شاعران را باید دوباره ملتزم کرد ؟ اما اگر چنین التزامی ضروری است ، به کدام التزام فراموش شده ؟ من این جا نمی خواهم به این پرسش کهن پاسخ دهم که آیا چنین التزامی ضروری است و اصولا کدام التزام ؛ اما کم بوده اند شاعرانی که در این سال ها درباره ی مفاهیمی چون عدالت ، رنج ، سوء تفاهم ، ترس ، بخشایش ، دوستی و یا فقر نوشته باشند . کم بوده اند شاعرانی که درباره ی موضوعات امروزی ما همچون بحرانی شدن زمان ، قانون ، حق ، دروغ ، شر ، پناهندگی و لغو مجازات اعدام اندیشیده و نوشته باشند . البته مراد من از التزام ، گشوده گی شاعر و شعر به پرسش های مفتوح معاصر است . من در تمام این سالها به شعری فلسفی اندیشیده ام ، به شعری که « پرسش » می کند ! این « پرسش » و یا « پرسش ها » هم اکنون در بسیاری از شاعران ما غایب است و شعر آنان را به متن هایی سطحی و یک بعدی تقلیل داده است . چنین شعرهایی کم نیستند ! شعر ما باید عمقی تازه پیدا کند . در نسل های نوآمده باید « رویایی » های تازه ای جایگزین شوند . تنها التزام ما ، باید کشف گشوده گی ما به جهان باشد . هیچ مناسک شاعرانه ای وجود ندارد ، هیچ مصداقی از شعر ! تنها گشودگی ما به پرسش ها ! « پرسش » خود اخلاق ، و خود عدالت است . دورتر نمی روم . پرسش وقفه ایست در ارجاع صورت به معنی . وقفه ایست که به زعم مارکس ، جهان را از خوابی که درباره ی خود می بیند بیدار می کند . وقفه ای که چیزی پیش می رود و چیزی می ماند . در همین وقفه ، در همین شکاف است که شعر به « نا – معنی » ها گشوده می شود و شعر چیزی جز این گشودگی به « نا- معنی » ها نیست . التزامی که از آن سخن می گویم به طور محض نامشروط است . شعر آینده گرا ، باید پیشقراول طرح چنین پرسش هایی باشد و من از چنین شعرهایی است که دفاع خواهم کرد . اما اجازه دهید سطرهایی درباره ی شعر تازه ی مجتبی یداللهی بنویسم ، شعری که غافلگیرم می کند بی آنکه قادر باشم بیان کنم چرا ؟ آیا این شعر کوتاه مرا به « نا – معنی » ها گشوده است ؟ شعر با این آرزو تمام می شود : کاش کسی هم پیدا می شد / تا مرا با خودش ببرد ... اما چه کسی ؟ آیا همان کسی که سگ را با خود برد ؟ چیزی در این شعر من را آزار می دهد و آن مسئله « حق طبیعی » است . توماس اکوییناس ( همچون بسیاری دیگر چون هابز و لاک که « صیانت ذات » را اصلی ترین حق طبیعی انسان می دانستند ) گفته است : « انسان گرسنه می تواند آنچه را نیاز دارد از یک انسان ثروتمند [ حتی با توسل به زور ؟ ] بستاند . » مجتبی یداللهی در این شعر من را با این پرسش روبرو می کند : آیا حق مقدم بر قانون است و یا قانون مقدم بر حق ؟ به عبارت دیگر شاید بهتر باشد بپرسیم آیا این حق است که قانون را می سازد یا بالعکس ، قانون حق را (1) ؟ انسان گرسنه آیا حق دارد به زور غذا بدست آورد ؟ حق طبیعی آیا مشروط است یا نامشروط ؟ در اینجا موضع دریدا در قبال « بخشایش » به ذهن می آید : « بخشایش تنها می تواند امر نابخشودنی را ببخشد . » دریدا نشان می دهد که بخشایش ناب ، نامشروط است . به همین ترتیب آیا می توان گفت حق طبیعی نامشروط است و می تواند قانون ( و برای نمونه قانون مالکیت خصوصی ) را ملغی کند ؟ ما در دوران معاصر در موارد بسیاری با چنین تقابل هایی روبرو هستیم . وقتی اخباری درباره ی پناهجویان قانونی و غیر قانونی می شنویم بی اختیار با تقابل قانون و حق طبیعی مواجه می شویم . در چنین مواردی حقوق بشر ، گاه آنچنانکه آرنت می گوید، به مفهومی توخالی بدل می شود . چرا که حقوقی که طبق قانون به یک انگلیسی داده می شود طبق همان قانون به یک مهاجر تعلق نمی گیرد . اعدام مسئله مشابهی است که بحث درباره ی آن را به آینده وا می گذارم . دوباره به شعر باز می گردم . در شعر فوق ، انسان ثروتمند سگ را با خود می برد ، و انسان گرسنه را در گرسنه گی خود تنها می گذارد . شعر با یک « آرزو » به پایان می رسد : کاش کسی هم پیدا می شد / تا مرا با خودش ببرد ... اما چه کسی ؟ آیا قانون ؟ این « آرزو » همان وقفه ایست که جهان را از خوابی که درباره خود می بیند بیدار می کند ...
(1) : اصولا خیلی ها ( و برای نمونه اکوییناس قدیس ) قانونی که در تقابل با حقوق طبیعی قرار بگیرد را قانون فاسد می دانند . با این وجود ریشه های تقابل قانون و حقوق طبیعی را باید در آراء سوفسطاییان که علاقه ای به همسان دانستن این دو نداشتند پیدا کرد . آنها به جای حق طبیعی از حق قراردادی و به جای قانون طبیعی از قانون موضوعه سخن می گفتند . همین نکته است که آرای آنها را برای من جالب تر می سازد . چرا که حق طبیعی به جای آنکه غیرقابل انکار و غیرقابل اثبات باشد معمولا بر اساس پیشفرض های تاریخی هر دوره به شکل متفاوتی تفسیر شده است . برای نمونه اکوییناس قدیس با پیشفرض های الهی خود همجنس بازی را حق طبیعی نمی داند و آن را شر می پندارد ، حال آنکه پس از رنسانس این مسئله گاهی به صورت بیماری و گاه به عنوان یک حق طبیعی تعبیر شده است . مشروط سازی حقوق طبیعی هم نمونه دیگری از منش دوگانه ی طبیعی - قراردادی این حقوق است . بحث بیشتر در این باره را به آینده وا می گذارم .
دو شعر از ابولقاسم یزدانی

به هر جا رسيده
يا
به هيچ جا نرسيده ها
كنار بوم من توقف كنيد
روي اين سه پايه ي چوبي
چيزي به شما زل زده است
كم نيست
خليجي آرام براي چشمهايتان
كادر كه نداريم
نهنگ كه نمي كشيم
چانه كه نمي زنيم
توقف كنيد .

كلمات وفا مي كنند
تا دروغ مي گويم
صداي ناخودآگاهم را مي شنوم
مثل صداي پول خوردهاي جيب پدر
از گوشواره ي دختر همسايه بدل ترم
دست هايم روي اندام خوابم مي خزد
و شعرم ديگر باكره نيست
تاريخ مي زنم احساسم را
تاريخ مي زنم و گناه مي كنم ...

ابدیت یک بوسه*
براي تو بود
براي تو
اگرقدم هايم را تند برمي داشتم
براي تو بود
كه درهر قدم رويايي مي كاشتم
تا زير سايه اش آرم بگيري
آرام براي تو
از ابرها اشك ريختم
تا تو لبخند بزني
به بوسه
من غرق شوم
دربوسه
فراموش كنم
جهت هاي زمان را
بي هوا برای تو
كودك شدم ديدي ؟
كودكانه در جزيره هاي داغ ماسه ايت
بازي كردم
بزرگ شدم
حالا تن فرسوده مي كنم
براي تو براي بخششت
قدم برمي دارم
درخت مي كارم درخت
تا تو تكرار شوي تكرار
زير سايه ها
براي...
وام گرفته از نرودا *
زیبایی چیست ؟
وقتی شاعر به سپیدی کاغذ پناه می برد
و به قبیله ای می رسد که در برف گم شد
ـ پس دیوار ها سوار بر یال آخرین تک شاخ
کنار غاری
که عکس بوفالوها آنجاست
ـ حقیقت چیست ؟
نقاش داستانی می گوید
از گلی
در آستانه ی اندوه ...

ـ به خاطر این شب
و رفتار آرام اطلسی ها
دلم پیش توست ..
ـ تنهایی حلقه حلقه می شود
پشت در چوبی .
ـ فصل های ابری
رد پای کلنگ ها در باران ..
ـ مثل ایهامی
به معنای دورت می رسم
و گمت می کنم ..

شعرها از میثم مهرنیا
چند پاره های پاره
شعری از مجتبی یداللهی
وقتي قطار عقبكي عقب مي كشد
و دودكش باز مي خورد دود را
كسي در ايستگاه
ايستاده است
با چمداني در دست
و روزنامه هاي ديروز :
نگاه مي كند به انتهاي ريل ها
به ابتداي مقصد ...
زماني اتفاق مي ايستد
زماني كه
چمدان را روي زمين مي گذارند
و به غقب بر مي گردند
عقب مي رود : پله كانها خيابان
زني در پياده رو و دوچرخه سوار كه از افتادن به پيش از افتادن و پيش از سوار شدن
مي رسد ...
مي چرخد
با چرخ هاي اين تاكسي كه به راهي اشتباهي
درست به سمت خانه پس مي راند
تا خانه راهي باشد
كه در آن كسي كه در ابتداي در
در مي گشايد
به جاي اول باز گردد ؛ به نقطه ي شروع ...
نگاه مي كنم
برگ بالا مي رود وصل مي شود به ابتداي شاخه
و شاخه ها به زمين
و زمين به درخت
و درخت ... به اواخر شهريور به چطور پاييز
آهسته به آستانه ي برگ مي رسد .

قطار به راه خود مي رود
پيش از آنكه مرا به عقب حمل كند
به جايي در اينجا
جايي كه كلاهتان را بر مي داريد و به جا نمي آوريد كسي را
كه شما را به جا نمي آورد
و خودم هم به جا نمي آورم
كسي كه اينجا ايستاده بود
هيچ شباهتي ندارد
به آن كسي كه اينجا ايستاده ...
انگار عبور مي كند باد از سرتان
وقتي ضرورت پا روي پا مي اندازد
كسي ديگر
مرا با خود مي برد
به اتفاق
در همين نزديكي : در يك ثانيه پيش پيش از يك ثانيه قبل و قبل از يك ثانيه پيش تر ...
مي بينم كه چمدانم را بر مي دارم :
از پله كانها بالا مي رود
عبور مي كند
از كنار عبور
تا ايستگاه جايي در آن طرف ريل ها شود ...
پ ن : Photo: Denis Darzacq

- لطفا چند لحظه صبر کنید
صبر ما زیاد است
خبر های خوبی ندارم
ما طاقت شنیدن داریم
تنها یک پیراهن پاره دردهان گرگها بود
همین هم برای قصه ما خوب است
انگشت درازش را کشید روی ردیف نامها
ازیکی صدای گلوله بر می خاست
ازدیگری بوی خفگی
از پیراهن ما هم که زوزه گرگها
- ما راضی خشنودیم
واصلا دشت را خالی نمی خواهیم
وتپانچه را با گلوله هایش به خانه میبریم
- درسبد هر روزه ما چند میوه تلخ هم پیدا میشود
گفته بودم راضی وخشنودیم
- بگذارید پیراهن پاره را به دشت باز گردانم
قصدم دیدار دوباره گرگ هاست
وقتی
درمیان گل های سرخ میدوند
وگل های سرخ
سرخ میشوند
وباد
پر از گل های سرخ می شود
وگل های سرخ
همه جا میدوند
وراستی چرا این پیراهن بوی گل های سرخ را نمیدهد
با تپانچه خالی به پیشخوان شما می ایم
تا اسرار را از این سوراخ شیشه ای به من بگویید
- اسراری که در کار نیست
کار ما را سخت میکند
- از این در چو بی که بیرو ن بروید
خیابان هرروزه را طی میکنیم
- درایستگاه که منتظر بمانید
اتوبوس همیشه سر میرسد
- چهل روز که بگذرد
کفشهای نو میخریم
- همین هم برای قصه شما خوب است
قصه شما خوب است
- قصه شما درمیان این نام هاست
ونام شما هم
با چند پاکت شیر خشک
وجای دندان بر یک میوه تلخ
وصدای زوزه یک دشت خالی
بعد کتاب بزرگش را میبندد
مثل یک درچوبی
وحرفهای نگفته
میماند
روی پیشخوان
دو شعر از شیرین کاظمیان را می خوانیم :
شعر اول : دیوار خالی
- من اگر هم چنان فرياد بزنم موناليزا لبخند بزن
افاقه اي مي كند ؟؟؟
ديوار خالي خانه ي ما مگر مي خندد ؟
يا تابلويي كه موناليزا مي پندارمش
با لبخندي كه شايد به اندازه ي موناليزا گران نبود ...
ـ كسي سيب پوست مي كند
و من در سرخي آن سيب
حلقه حلقه مي شوم
مگر جدا شدن از چيزي كه از ازل با تو بوده آسان است ؟؟؟
نه
براي هر جمعه كه اسمي نمي توان گذاشت
تو فكر كن
همه ي جمعه ها منفورند ...
و دست هاي هر كسي كه لبخند مي زند
بوي سيب مي دهد
ـ فاصله كه نمي گيريم
فقط به چشم هاي هم نگاه نمي كنيم
البته
البته كه گاهي به هم سيب هاي پوست كنده تعارف مي كنيم
بله بفرماييد
سيب بخوريد
لبخند بزنيد ...
و سعي كنيد معني شعري را كه خوانده نمي شود بفهميد ...
اما نپرسيد تابلويي كه بر ديوار خانه ي شما بود
كجاست ...؟؟؟
شعر دوم : صبر کبوترانه
ـ شما كه در جريان نيستيد ...
هيچ چيز به اندازه ي پرواز كبوترها
در آسمان اين شهر
غريب نيست ...
و نمي پرسيد كه
حال خوب امروز شما
با حال خوب ديروزتان چه فرقي دارد ...؟!
ـ ماييم و همين صبر
در تير رس اندوه واقع
و واقعيت دارد اگر درخت هاي توت
در انتظار چيدن
مي مانند ...
و حياط هيچ وقت از پاييز جارو نمي شود ...
ـ من از دشتي سوخته مي گويم
كه در هوايش
بغضي داغ جريان دارد
كه در هيچ باراني خلاصه نمي شود
گاهي فقط قمري ها
در گلويشان زمزمه مي كنند...
ـ البته كه صبر چيز خوبيست ....
و سامان هر قصه
در صبر هاي مدام اتفاق افتاده ...
و اتفاق
شايد دگرگوني بياورد
كه حال خوب امروزمان
با حال خوب ديروزمان
فرق كند
و دوباره به دشت هاي سبز برويم
توت بچينيم
و به پرواز كبوترها نگاه كنيم ....


