گزارش از ما
وبلاگ انجمن ادبی آویشن بجنورد
با عرض پوزش از همه ی هنردوستان عزیز، علت اصلی اپدیت نشدن وبلاگ تشکیل نشدن جلسات انجمن می باشد... دوباره اغاز به کار کرده است ،منتظرنظرات،پیشنهادات واثار ادبی شما هستیم با تشکر : (مدیریت وبلاگ)
این روزها پشت به نقشه های زمین ایستاده ام هی عشق را از صورتم
پاک می کنم وبا پرواز هر پرنده
ای زیر گریه می زنم زیر خودم وزیر هرچه که هستم می دانم لک لک ها مسیر های
بازگشت را گم نمی کنند گرچه باران نیمی از آسمان را به
جنوب برده است. من دلتنگ تاریخ رفته ی
این ایستگاهم این هوا که هی پخش می شود روی
صورت ما این نقشه ها که دور
سرم چرخ می زنند توی سرم فکر می کنند وقتی به توفکر می کنم به چه چیز فکر می کنم لابد ناشناسی شبانه در اصل
های من دست برده است بگذار تو هیچ کس
نباشی من تو را به استثنای
خودم بردم بگذار قطارها از لای در به اتاقم
نفوذ کنند ایستگاه همیشه در سرم ایستاده است
چه می شد تو قمری از من نمی ترسیدی !؟ منی که دست وچنگالی برایت ندارم با این حال برایت بگویم من نیز می ترسم هر وقت به خیابان می روم وقتی به خانه بر میگردم (میثم مهرنیا_پاییز 89) شاید روزی با آفتابی یا شاید روزی بی آفتاب در کرانه های شمال غربی شاید یاجنوب شرق در روزهای اول ماه یا ماه های اول سال در میدانی بزرگ یا شهری کوچک کنار مجسمه ی با دهان بسته یا نیم بسته یا نیم باز با فواره هایی در جریان شاید شاید لحظه ای هست لحظه ای هست که ورق بر می گردد وداستان عوض می شود _________________________________________________ وحید یزدانی تو می دانی شعر چیست وقتی که چهل و سه پله را هر روز بالا می روی که مرگ یک روز را ببینی وقتی که هفت کلاغ روی سیم را به یک اندازه دوست داری وقتی که شاعر نیستی هم شعر می شوی آری تو خوب می دانی شعر چیست شعر دیگری از وحید یزدانی دواستکان چای پر رنگ یا کم رنگ زیر این نم نم باران که شاید بند آمده لای این درخت اقاقی یا چنار گم می شوم با آهنگی که به صدا در می آیی _ چه فرق می کند چای ها را خورده باشیم! - اما چراغ های خاموشی که تو نشانم می دهی همیشه سرشار از همین حس بوده دوستان شرکت کننده عبارت بودند از : آقایان:امیر حسین سجادی-رضایی-رازی-کاظمیان-محمدنیا-حیدرزاده-محمدیان-صدری-کیوان لو-امیریزدانی-ناویایی خانم ها:مجاهد- ترحمی - شیرین کاظمیان- سپیده تارا-صفرزاده -سیدی __________________________________________________________ شعری از شیرین کاظمیان روزی که دوچرخه ام را دزد برد جیب هایم را پر از سنگ کردم برای شنا در خودم داد می زدم بادبان ها را بی اندازید به ساحل نزدیک نخواهیم شد و ناخدا مثل خدا بی فایده ایستاده بود در باد ... تمام انگشتانم آماده بود برای شمارش خورشید ها آماده بودم برای بازی در آسمان و پدری از سفری نزدیک برای فرزندش تفنگی هدیه آورد .. ـ پدر را هلند صدا می زدند برای باغ های لاله ای که دوست داشت و مادری در لالاای اش همیشه لاله ها را برای فرزندش می چید .. امروز که بهار را با پروانه ای به دیوار کوبیدم قصه ای شروع نشده بود که به پایان برسد همیشه در همیشه بودم روزهایی که برای نشستن بر نیمکت سرخی سرخ بودم و برای نتابیدن آفتاب نگران .. مادرم را در خواب دیدم پشت پدر راه می رفت صدا می زد هلند هلند مرا به باغ های لاله ببر .. ___________________________________ شعری دیگر از امیر یزدانی ترسم از تنهایی احوالم را به رسوایی روزهایی که شما هم برنمی گردید کسی هم بر نمی گردد تاجایی از شما نباشد روزهایی که مرا خط می زدند،روزهایی که به جرم توقضا کردم بادهایی که مردی را در آغوش تو تکان می دهد شکوفه ها را باردار و برگ ها را می ریزاند فصل پنجم ست شبیه یک راه...هیچ وقت نه به پایان می دهم و نه آغاز می شوم...نه در ایستگاهبعد...وبعد...در مسیری وجودی نداشتم که با تو موجود شوم یا بود ویاهرکلمه ی فلسفی که در ذهن شما علامت سوال هست درمن تعجب کرده اند تاشب شعری می میرد و زنده می شود...تا بگویم "دوستت دارم" قصل پنجم ست شبیه تو شبیه شعرهایی که در راه مانده اند یا در تو وشاید با برگ ها ریخته اندزیر پای مخزن شعرمن البته اگر شاعر باشدیا ریاضیدان رابطه میان کلمات و اعداد دست نشان ده تو هستند مثل عابران پیاده با باد می آیند و بعد...می روند ونه...عاشق می شوند فصل پنجم ست هرچه بر کلمات می کوبم شبیه پتک شبیه روزهایی که نیستی نه می شوند نه می شوم وباز از جایی که نیستس شروع می کنم وبعد...نمی دانم که کجا نیستی وبا یک نمی دانم دیگر...که کجا ماندی برخورد می کنم _________________________________________________ شعری از مهدی محمدیان از کدام دستم می گیرید خانم ها:مجاهد-مودی-صفرزاده-سپیده تارا-کوهی- عباسی-اسدی-پریاچاهی آقایان:میثم مهرنیا-شهاب کاظمیان-صدری-رازی-حیدرزاده-امیر یزدانی این جلسه با شعری از خانم مجاهد شروع شد ضربت می زند سرمای گزنده وپاییز چرخی زده ست ،به رونمایی چشم هارا می بندم تک تک صدای قدم هایی ست هراسناک هی گنگ می شود هی گم می شود وسرما از سر آستین هایم نرم نرم به تمام کوچه سرایت می کند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شعر بعدی توسط خانم اسدی خوانده شد زمانی بود،آرزوهایم کوچک و بزرگ ...خوش به حالم بود واما امروز،آرزوهایم کوچک و کوچک تر... ترسم از تاریکی بود،اما امروز از آدم ها می ترسم وهمین امروز قید تمام نگاه های اسرارآمیز را برای همیشه زدم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آقای میثم مهرنیا این شعر را خواندند دراین آسمان بالای سرما پرنده ای ست که دست بزرگی برای محافظت از ما ندارد در خط افق پرنده ای ست که چشم های ما بعضی وقت ها بر او خیره می شود آن بالا پرنده ای ست که تا سپیده به حال ما می گرید ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سپس آقای رازی دو شعر ارائه دادند ۱ مَردَم اما از برهنگی ها تصوری که در ذهن دارم تصویر پسر بچه لختی ست که سال ها پیش ظهری تابستانی درمیان کوچه ای دیدمش ۲ چندسال پیش در میانه ی محوطه ی وسیع یک گردهمایی باحوضچه ای روبهرو شدم مزین به تندیسِ سه پرنده ی واحد آب حوضچه درهیئت آبشارانی خُرد ازدهانشان فرو می ریخت این فروریزش تکرار می گرفت وحقیقت ی دنباله دار و تماشاگرپرور را می ساخت بی آنکه غبار زمان بر تماشایم بنشیند زودبه همراهان اهل دلم گفتم: "نگاه کنیداین ها دارند ادرار را قی می کنند" ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آقای حیدرزاده این ترانه را خواندند من چه غافل بودم غافل از خودبودم آن چه می مرد در من عشق نبودخودبودم درگریز از سایه ها تن به سایه می زدم ته این بیخودی ها می رسیدم به خودم هرطرف تن می زدم تو هم آن جا بودی شکل این تنهایی تو هم تنها بودی توشبیه تر از خودم از خودم در آینه ته چشمم چهره ات چهره ام بر آینه هرنفس با نفست خیس تکرار شدم روزشب از حس تو باز بیدار شدم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آقای امیریزدانی دو شعر کوتاه خواندند ۱ شادی آب ها را به اسکله چشمانت می برم درون تو پهلو می گیرم خالی می شوم از عبور... ۲ شب آسمان کوتاه می شود درون چشمان کبوتر ومن... با تو پرواز خواهم کرد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این جلسه با شعری از نیما که آقای شهاب کاظمیان خواندند به پایان رسید. من گم شده ام این جا هوا عالی ست وپرنده ها بوی باروت نمی دهند من در مختصات۲۷،۳۷ـ۱۸،۵۷ گم شده ام ویک نفر این جاست... نگاه می کنم نگاه می کنی... شبیه تو... ...راه می رود ...فکر می کند این کیست که گم شده ست در همین مختصات واین هوای عالی " وحید یزدانی" خداحافظی همیشه بستن پنجره نیست لب های تو از هم باز نمی شوند " تارا مجاهد" نگاه زنی خسته تو اتوبوس در انبوهی جمعیت پیاده یا نگاه خسته ی زنی روی نیمکت یک پارک فرقی نمی کند سرانجام در بعدازظهری خواب آلود" کسی پشت پنجره به سنگی صاف نگاه می کند به چارخانه های زغالی وسایه هایی با یک پا که بالا و پایین می پرند "بر گرفته از گروس" ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دست از کدام شعرم بر می دارید
وقتی که پشت به این دیوانه ها سایه ایست که در ان قامتها
درازتر کشیده می شود
و هر روز کسی در من گم می شود
ساعتها
و لحظه ها
و ثانیه ها را![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| |

